ترنم و پدر جون
ترنم قشنگم
گفته بودم که پدر جون دارن می یان پیش ما ,دو روز قبل یعنی پنجشنبه اومدن و متاسفانه کار براشون پیش اومد و مجبور شدن خیلی زود برن و امروز ظهر با هم رفتیم و رسوندیمشون فرودگاه ,کلی هم با شما بازی کردن و دوتایی خوش گذروندید,ناراحت نباش زودی بازم می یان.
مامانی هم فردا امتحان داره که هیچی هم بلد نیست, دعا کن خراب نکنم عسلم.نتیجش و حتما برات مینویسم
.
از وقتی اومدیم خونه ,یعنی از صبح که بیدار شدی کلی بهونه گیری کردی و همش چسبیدی به من حتی 1 ثانیه هم نتونستم زمین بگذارمت عشقم ,و الان هم روی پاهام خوابیدی .نمیدونم چرا اینطوری شدی .یک کمی این وابستگیت داره نگرانم می کنه.راستی هفته پیش با همدیگه رفتیم مهد کودک خواستم محیطش رو , و عکس العمل شما رو ببینم ,خیلی مرددم ,از یکطرف خیلی داری وابسته میشی و باید یک فکری بکنم که ازیت نشی و همینطور همه کار و درس خودم تعطیل شده و از طرف دیگه با همه اینها دلم نمی یاد , آخه می دونی خودم هم وابسته شدم
.دکتر روانشناست هم (دکتر هولاکویی در آمریکا)توصیه می کنه که مهد تا 3 سالگی نگذارمت.ولی حالا فکر کنم بهتر اینه که به خودت بسپارمش یعنی امتحانی روزی چند ساعت ببرمت که ببینم دوست داری یا نه اگه ببینم بهت خوش نمی گذره حتما به قیمت کار و درس و ..... مهد نمی گذارمت عشققققققققققم.حتما می دونی که همه زندگی ما هستی و عاشقت هستیم و آلان شما دلیل نفس کشیدنمون شدی ,نه ,تنها دلیل ولی اصلی ترین دلیل .

بزودی کلی عکسای قشنگت و می گذارم یک کوچولو فعلا سرم شلوغه و باید عکس ها رو انتقال بدم .



ترنم و پدر جون
